گنجور

 
خواجوی کرمانی

ای سنبله ی زلف تو خرمن زده بر ماه

وی روی من از مهر تو طعنه زده بر کاه

خورشید جهانتاب تو از شب شده طالع

هندوی رسن باز تو برمه زده خرگاه

افعی تو در حلقه و جادوی تو در خواب

خورشید تو در عقرب و پروین تو بر ماه

صورت نتوان بست چنین موی میانی

بر موی کمر بسته و مو تا بکمر گاه

ساقی بعقیق شکری می خورم خون

مطرب به نوای سحری می زندم راه

در سلسله ی زلف رسن تاب تو پیچم

باشد که دل خسته برون آورم از چاه

همچون دل من هست پرشیان و گرفتار

در شست سر زلف گرهگیر تو پنجاه

آئینه رخسار تو زنگار برآورد

از بسکه برآمد ز دل سوختگان آه

خواجو نبرده ره بسرا پرده ی وصلت

درویش کجا خیمه زند در حرم شاه

 
sunny dark_mode