گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۲

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بر دیده ره خیال بستی

در سینه به جای جان نشستی

وز غیرت آنکه دم برآرم

در کام دلم نفس شکستی

مرهم به قیامت است آن را

کامروز به تیر غمزه خستی

تا خون نگشادم از رگ جان

تب‌های نیاز من نبستی

از چاه غمم برآوریدی

در نیمهٔ ره رسن گسستی

دیوانه کنی و پس گریزی

هشیار نه‌ای مگر که مستی

گر وصل توام دهد بلندی

هجران تو آردم به پستی

تو پای طرب فراخ می نه

ما و غم عشق و تنگ‌دستی

نگذاری اگر چنین که هستم

و امانمت آنچنان که هستی

خاقانی را نشایی ایراک

خود بینی و خویشتن پرستی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.