گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۵

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سوختم چون بوی برناید ز من

وآتش غم روی ننماید ز من

من ز عشق آراستم بازارها

عشق بازاری نیاراید ز من

تا نیارم زر رخ از لعل اشک

دل ز محنت‌ها نیاساید ز من

ای خیال یار در خورد آمدی

بی‌تو دانی هیچ نگشاید ز من

گر نگیرم دربرت عذر است از آنک

بوی بیماری همی آید ز من

دست بر سر زانم از دست اجل

تا کلاه عمر نرباید ز من



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مسود نوشته:

مصراع اول را درک نمی‌کنم. اگر بو معنی بو بدهد این مصراع بی معنی می‌شود. آیا بو در اینحا به معنای آرزوست ؟؟؟

همین‌طور در بیت سوم مصراع اول آهنگ را درک نمی‌کنم. مفهوم مشخص است ولی آهنگ نه . اگر دوستی راهنمایی کند ممنون می‌شوم

👆☹

یکی(ودیگر هیچ) نوشته:

به نام او
سوختم چون بوی برناید ز من

وآتش غم روی ننماید ز من
در آتش عشق او سوخته ام بطوریکه وقتی به من می نگری این دل سوختگی از چهرهء من نمایان است.از دیدن شدت بیچارگی و جگر سوختگی من آتش غم از من روی گردان می گردد.(یعنی دلش به حال من می سوزد و از من درمیگذرد)

من ز عشق آراستم بازارها

عشق بازاری نیاراید ز من
من با عشق خود عشق به او را رونق و بازاری بخشیدم ولی او به من و عشق من اعتباری و اعتنایی نمی کند.

تا نیارم زر رخ از لعل اشک

دل ز محنت‌ها نیاساید ز من
تا از زیادی اشک و آه روی سرخ من به زردی نرسد
(زر با تشدید *ر *و کسره)دل من از دردها و رنجی که من از روی خودخواهی و نادانی به او تحمیل کرده ام آسوده نخواهد شد.

ای خیال یار در خورد آمدی

بی‌تو دانی هیچ نگشاید ز من
ای آنکه شایستهء آن بودی که یار در خیال بر تو ظاهر گردد اگر تو را نفهمم و نشناسم هیچ چیز در زندگی نفهمیده ام و در جهالت بوده ام.

گر نگیرم دربرت عذر است از آنک

بوی بیماری همی آید ز من
اگر نتوانم به شناخت تو دست یابم عذر مرا بپذیر زیرا که من گرفتار بیماری های ذهنی بوده ام و توانایی تشخیص درست نداشته ام.(در فلسفهء عرفانی ما همهء انسان ها در بیماری های خودشیفتگی و منیت گرفتارند تا آن هنگام که طبیب واقعی را می یابند و این طبیب است که او را با اسلام راستین آشنا می گرداند و از منیت ها و ظواهر می رهاند. )

دست بر سر زانم از دست اجل

تا کلاه عمر نرباید ز من
حسرت روز های عمر را می خورم که در بی اطلاعی به باد فنا سپردم و اکنون اجل نزدیک است و از آن می ترسم قبل از آنکه حقیقت را دریابم اجل مهلت ندهد و وقت به پایان آید.

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.