گنجور

 
خاقانی

عشق تو به هر دلی فرو ناید

و اندوه تو هر تنی نفرساید

در کتم عدم هنوز موقوف است

آن سینه که سوزش تو را شاید

از هجر تو ایمنم چو می‌دانم

کو دست به خون من نیالاید

با خوی تو صورتم نمی‌بندد

کز عشق تو جز دریغ برناید

با دستان غم تو می‌سازم

گر ناز تو زخمه درنیفزاید

آن می‌کنی از جفا که لاتسل

تا کیست که گوید این نمی‌شاید

ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است

گر لطف کنی قرار بازآید

چون طشت میان‌تهی است خاقانی

زان راحت‌ها که روح را باید

چون زخم رسد به طشت بخروشد

انگشت بر او نهی بیاساید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قوامی رازی

شاید که دلم ققاع نگشاید

زان بت که به جز صداع ننماید

نز مجلس را ز خلوتم بخشد

نز حجره خاص بوسه فرماید

صد شربت زهرا گر دهد خشمش

[...]

انوری

چون نیستی آنچنان که می‌باید

تن در دادم چنانکه می‌آید

گفتی که از این بتر کنم خواهی

الحق نه که هیچ درنمی‌باید

با این همه غم که از تو می‌بینم

[...]

عطار

آن روی به جز قمر که آراید

وان لعل به جز شکر که فرساید

بس جان که ز پرده در جهان افتد

چون روی ز زیر پرده بنماید

در زیبایی و عالم افروزی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه