گنجور

 
خاقانی شروانی
 

صبح است کمانکش اختران را

آتش زده آب پیکران را

هنگام صبوح موکب صبح

هنگامه دریده اختران را

بر صرع ستارگان دم صبح

ماند نفس فسون گران را

یک می به دو گنج شایگان خر

رغم دل رایگان خوران را

دریاکش از آن چمانهٔ زر

کو ماند کشتی گران را

می تا خط ازرق قدح کش

خط در کش زهد پروران را

از سیم صراحی و زر می

دستارچه ساز دلبران را

دستارچه بین ز برگ شمشاد

طوق غبب سمن بران را

خورشید چو کعبتین همه چشم

نظاره هلال منظران را

زهره به دو زخمه از سر نعش

در رقص کشد سه خواهران را

از باده چو شعله از صنوبر

گلنار به کف صنوبران را

نراد طرب به مهره بازی

از دست، بنفش کرده ران را

در گوهر می زر است و یاقوت

تریاک، مزاج گوهران را

یاقوت و زرش مفرح آمد

جان داروی درد غم بران را

می درده و مهره نه به تعجیل

این ششدرهٔ ستم گران را

هرکس را جام در خورش ده

از سوخته فرق کن تران را

گر قطره رسد به بد دلان می

یک دریا ده دلاوران را

دردی و سفال مفلسان راست

صافی و صدف توان گران را

شش پنج زنند برتران نقش

یک نقش رسد فرو تران را

چو جرعه فلک به خاک بوسی

خاکی شده جرعهٔ سران را

خاقانی خاک جرعه چین است

جام زر شاه کامران را

وز در دری نثار ساز است

شروان شه صاحب القران را

خاقان کبیر ابوالمظفر

سر جمله شده مظفران را

در گردن صفدران خزران

افکنده کمند خیزران را

دریا ز کفش غریق گوهر

او گوهر تاج گوهران را

با موکبش آب شور دریا

ماند عرق تکاوران را

باکو به دعای خیرش امروز

ماند بسطام و خاوران را

باکو به بقاش باج خواهد

خزران و ری و زره گران را

شمشیرش از آسمان مدد یافت

فتح دربند و شابران را

گشتاسب معونت از پسر خواست

کاورد به دست دختران را

این قطعه کنم به مدح تضمین

کاستاد منم سخنوران را