گنجور

 
خاقانی

در این دامگاه ارچه همدم ندارم

بحمدالله از هیچ غم غم ندارم

مرا با غم از نیستی هست سری

که کس را در این باب محرم ندارم

ندارم دل خلق و گر راست خواهی

سر صحبت خویشتن هم ندارم

چو از عالم خویش بیگانه گشتم

سر خویشی هر دو عالم ندارم

به سیمرغ مانم ز روی حقیقت

که از هیچ مخلوق همدم ندارم

به نام و به وحدت چنو سر فرازم

که این هر دو معنی ازو کم ندارم

مرا کشت زاری است در طینت دل

که حاجت به حوا و آدم ندارم

مرا عز و ذلی است در راه همت

که پروای موسی و بلعم ندارم

به پیش کس از بهر یک خندهٔ خوش

قد خویش چون ماه نو خم ندارم

چو در سبز پوشان بالا رسیدم

دگر جامهٔ حرص معلم ندارم

به کافور عزلت خنک شد دل من

سزد گر ز مشک عمل شم ندارم

دهان خشک و دل خسته‌ام لیکن از کس

تمنای جلاب و مرهم ندارم

به پازهر کس نگرم گرچه بر خوان

یکی لقمه بی‌شربت سم ندارم

به دیو امل عقل غره نسازم

به باد طمع طبع خرم ندارم

مرا باد و دیو است خارم اگرچه

سلیمان نیم حکم و خاتم ندارم

پیاده نباشم ز اسباب دانش

گر اسباب دنیا فراهم ندارم

هنر درخور معرکه دارم آخر

اگر ساخت درخورد ادهم ندارم

از آنم به ماتم که زنده است نفسم

چو مرد از پسش هیچ ماتم ندارم

گلستان جان آرزومند آب است

از آن دیده را هیچ بی‌نم ندارم

چو از حبس این چار ارکان گذشتم

طربگاه جز هفت طارم ندارم

اگرچه بریده پرم، جای شکر است

که بند قفس سخت محکم ندارم

برآرم پر و برپرم کشیانه

به از قبهٔ چرخ اعظم ندارم

نه خاقانیم گر همی عزم تحویل

مصمم از این کلبهٔ غم ندارم

مرا پای بسته است خاقانی ایدر

چرا عزم رفتن مصمم ندارم

همانا که این رخصت از بهر خدمت

ز درگاه صدر معظم ندارم

امام امم ناصر الدین که در دین

امامت جز او را مسلم ندارم

براهیم خوش‌نام کز مدحش الا

صفات براهیم ادهم ندارم

فلک خورد سوگند بر همت او

که در کون جز تو مقدم ندارم

ز خصمی که ناقص فتاده است نفسش

کمال تو را هیچ مبهم ندارم

گر او هست دجال خلقت برغمش

تو را کم ز عیسی مریم ندارم

وگر فعل ارقم کند من که چرخم

زمرد جز از بهر ارقم ندارم

زهی دین طرازی که بی‌نقش نامت

در آفاق یک حرف معجم ندارم

از آنگه که خاک درت سرمه کردم

به چشم سعادت درون نم ندارم

اگرچه ز انصاف با دشمن و دوست

دم مدح رانم سر ذم ندارم

به دنبال تو چون سگی برنیایم

که طبع هنر کم ز ضیغم ندارم

اگر تن به حضرت نیارم عجب نی

که رخشی سزاوار رستم ندارم

رخ از آب زمزم نشویم ازیرا

که آلوده‌ام روی زمزم ندارم

ز صدر تو گر غائبم جز به شکرت

زبان بر ثنای دمادم ندارم

دعاهات گفتم به خیرات بپذیر

اگرچه دعای مقسم ندارم