گنجور

 
افسر کرمانی

در کنگر سپهر، هنر داستان ماست

کیوان آسمان سخن، پاسبان ماست

افزون تر از فزونی نجم است، نظم ما

روشن تر از بنان عطارد بنان ماست

نظمی که پشت فکر ز حملش دو تا شود

از فیض لعل دوست ز کشف بیان ماست

تیغی که سینه سخن از نوک آن شکافت،

با خصم ما بگوی که تیغ زبان ماست

آن آتشی که خرمن هر خشک و تر بسوخت،

عکسی ز طبع خنجر آتش فشان ماست

مدحت نگار دفتر دلدار تا شدیم

آیات نظم و رایت داش به شأن ماست

افسر، نشان ما همه گم شد به نام دوست

زآن در نظام عقد ثریا نشان ماست