گنجور

 
افسر کرمانی

آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحت

آموخت مرا شاعری و رسم فصاحت

تا مردم چشمم صدف در تو بیند

چون‌ آدم آبی شده در غوص و سباحت

هم چشمه خضری تو و هم جام سکندر

هم معدن حسنی تو هم کان ملاحت

هم مایه جادویی و هم سایه اعجاز

هم آفت آرامی و هم فتنه راحت

هم داروی دردی تو و هم محنت جان ها

هم مرهم زخمی تو و هم داغ جراحت

بسیار دل ما هوس بوس تو را کرد

نشنید جواب از لب لعلت به صراحت

با روی تو، کان جلوه ده صبح مصفاست

خورشید برون آمد و نشناخت قباحت

افسر، مکش از رنج طلب پای به دامن

کاین خسرو ما، صاحب جود است و سماحت

 
sunny dark_mode