گنجور

شمارهٔ ۳ - وله ایضا یمدحه

 
کمال‌الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل » ترکیبات
 

ای برخ روشن و زلف سیاه

کرده شب و روز جهانی تباه

سلسلۀ زلف تو بر پای باد

آینۀ حسن تو در دست ماه

صورت جان روی نماید مرا

چون کنم اندر لب لعلت نگاه

کار دو زلفت همه دلجویی است

باشد از آنروی چو پشتم دوتاه

رأس و ذنب هم نکند بر فلک

آنچه کند زلف تو زیر کلاه

مردمک چشم تو سلطان وش است

بر سرش ابروی تو چتر سیاه

لشکر زلف تو بس انبوه بود

عارض تو چون شد از او عرض خواه

لیک بیک باد هم بهم بر شکست

چون عدوی خواجه هم از گرد راه

صدر جهان خواجه سلطان نشان

پشت کرم صاعد صاحبقران

چهره برنگ رخت اندود سیم

بوی گرفت از سر زلفت نسیم

نرگس مخمور سرافکنده هست

نسختی از چشم تو لیکن سقیم

بینی و خطّ و دهنش پیش هم

هر سه بصورت الف و لام و میم

زلف تو چون جیم خم اندر خم است

خال سیاهت چو نقط زیر جیم

ساده عذارت چو دل پارسا

تنگ دهان تو چو چشم لئیم

ننگری اندر زر رخسار من

می نتوان بخت خریدن بسیم

در یتیم ئاست ترا در دهان

لعل خوشت چون شفقت بر یتیم

جوهر فردست دهان تو کان

جز بسخن کرد نشاید دو نیم

حیف بود سفتن لعلی چنین

جز بستایشگری رکن دین

ای که چو یاد ازکفت آرد زبان

بحر ز رشک آرد کف بر دهان

پیش سخای تو سرابست نیل

با صفت لطف تو با دست جان

دست و زبان تو همی پر کنند

از زر و در دامن آخر زمان

خدمت تو میوۀ شاخ بدن

مدحت تو گوهر تیغ زبان

رغم دل و دست ترا دشمنت

میکند از دیده و رخ بحر و کان

بخشش تو طیرۀ طیّار شد

بر وی از آنروی بود سر گران

از شفقتهای تو بر زیر دست

یافته بتوانی دیدن عیان

خصم تو نالنده و زرد و دوتاه

دایم در نزع بود چون کمان

خصمی تو روزی کافر مباد

خاصه بدین رسم که قهرت نهاد

طبع جهان خو ز ستم باز کرد

قاعدۀ مردمی آغاز کرد

امن ز ناگه در گیتی بزد

دست سپاه تو درش باز کرد

ابر چو از فیض نماندش مدد

سوی دل و دست تو آواز کرد

بازوی اقبال تو با خصم کرد

آنچه سر انگشت تو با آز کرد

خورد ز خوان کرم تو نیاز

نعمت بسیار و شکم باز کرد

عاقبت الامر ترا سغبه شد

مملکت ار چند بسی ناز کرد

باز سر چتر سلاطین گرفت

مرغ جلال تو چو پرواز کرد

این همه آثار سعادت که هست

همّت آن صدر سرافراز کرد

دولت و ملّت بتو آراستست

شرع ترا خود بدعا خواستست

ای ز تو ایّام رسیده بکام

داده شکوه تو جهان را نظام

خاصگیان حشمت عقل و روح

نوبتیان در تو صبح و شام

همچو وداعست دلیل فراق

کار اعادی ترا انتظام

کار تو امروز جهانداریست

منصب اینهاست کنون احتشام

از بن دندان بتو کرد التجا

آنکه ترا بود الدّالخصام

بردۀ تست این ندب، ایرا که هست

ضرب بدست تو و داوت تمام

سر که درو هست دماغ فضول

بر خط فرمان تو دارم مدام

لطف تو از بلعجیبها نمود

عید هم از غرّۀ ماه صیام

از تو همه کس بمقاصد رسید

جز که من سوخته دل والسّلام

رایت اقبال تو منصور باد

چشم بد از دولت تو دور باد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام