گنجور

 
 
مجیرالدین بیلقانی

زان پیش که دل داد جوانی دادست

اندر سر من موی سپید افتادست

چون روز به من نشان پیری بنمود

این صبح که از شب جوانی زادست

کمال‌الدین اسماعیل

آتش که همه دلی ازو ناشادست

بنیاد سرافرازی او بر بادست

سوز دل من گرفت او را که چنین

در دست چو تو سنگ دلی افتادست

خواجوی کرمانی

گفتم سخنت گفت مگو کم یادست

گفتم عهدت گفت بروکان با دست

گفتم کارم چو زلفت افتد در پای

در تاب شد و گفت چنین افتادست

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
جهان ملک خاتون

بی یاد تو گر دمی زنم بر باد ست

خرّم دل آنکه با غمت دلشادست

بی یاد تو من نفس نمی یارم زد

آنجا که تویی کجا منت در یادست

طالب آملی

شاها دل خلق در زمانت شادست

عدل تو عروس ملک را دامادست

زین پیش اگر فتنه سرا بود جهان

امروز بدولت تو امن آبادست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه