گنجور

 
 
مجیرالدین بیلقانی

زان پیش که دل داد جوانی دادست

اندر سر من موی سپید افتادست

چون روز به من نشان پیری بنمود

این صبح که از شب جوانی زادست

کمال‌الدین اسماعیل

اشکم که ز خون این دل ناشادست

از بی آبی ز چشم من افتادست

مگذار که بر خاک درت می غلتد

آخر نه چنانکه هست مردم زادست؟

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال‌الدین اسماعیل
خواجوی کرمانی

ای آنک برت ملک سلیمان با دست

در خیل تو سرو بنده ئی آزادست

گویند که مردان همه جائی افتند

دور از تو نگر که بنده چون افتادست

جهان ملک خاتون

بی یاد تو گر دمی زنم بر باد ست

خرّم دل آنکه با غمت دلشادست

بی یاد تو من نفس نمی یارم زد

آنجا که تویی کجا منت در یادست

طالب آملی

شاها دل خلق در زمانت شادست

عدل تو عروس ملک را دامادست

زین پیش اگر فتنه سرا بود جهان

امروز بدولت تو امن آبادست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه