گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

قدری شراب از رضیّ الّدین بخواستم

میداد وعده مدّتهای مدید بود

ناگاه دوش وعدة خود را وفا نمود

والحق ز خرّمی شب من روز عید بود

دیدم غلامکی و یکی ظرف مختصر

وانگه چگونه مختصری نامفید بود

آبی به بوی گنده ولیکن به طعم بد

بدرنگ همچو جرعۀ جام صدید بود

آغشته بد به دردی و خاشاک گفتیی

در بول اسب ریزۀ سرکین ترید بود

گفتم همین زمان بر او باز برهلا

گو این مروّت از کرم تو بعید بود

این بادۀ چنین ز بتر جای آورند

گفتا آری از خم خواجه حمید بود