گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

ای عزم تیز تار تو چون عمر درشتاب

چون کار روزگار عطای تو بیحساب

هم نوک خامة تو شده مبدع الصّور

هم دست منّت تو شده مالک الرّقاب

باد شمال کرده به لطف تو انتما

اوج سپهر کرده به قدر تو انتساب

از قهر و لطف تست که مشغول میشوند

لاله بکار آتش و نرگس بکارآب

با رای روشن تو چه سودآفتاب را

جز آنکه گرم گردد و آید در اضطراب

کلک سیه رخ تو میان بسته خادمیست

کابکار غیب ازو نبود هیچ در حجاب

تمییز در زمانه نماندست تا که عقل

گوید همی که لفظ تو و گوهر خوشاب

گردون که زیر سایۀجاهت چو ذرّه ییست

جز در هوای تو نزند تیغ آفتاب

خصم تو هست بر سر دریای اشک خویش

کم عمر و بی قرار و تهی مغز چون حباب

گر غنچه را ز عدل تو دلگرمیی بود

باد صبا درید نیارد برو نقاب

ای صدر روزگار تو دانی که این رهی

هرگز نیامدست به تصدیع آن حناب

دارم ز راه شغل و عمل مختصر دهی

از جور دور کاسة گردون شده خراب

در عهد دولت تو که بر سنگ می زند

لاله ز بیم معدلتت ساغر شراب

چندین شگفت نیست اگر این خراب را

آرد ظهور عدل تو در باب احتساب

کاریست خیر وگر به عنایت مدد دهی

از بندگان دعا وز ایزد بود ثواب

حاجت نیایدت به دعای رهی آزانک

پیوند جان تست دعاهای مستجاب

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.