گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

اگر امروز آن بتم همدم نیاید

نصیب جان من جز غم نیاید

نیامد دوش و جانم بر لب آمد

ز بیم آنکه امشب هم نیاید

اگر چه وعده داد و خورد سوگند

ولی با این همه ترسم نیاید

مرا گر ناید او ناید و گر نی

غم و اندوه و محنت کم نیاید

چه سودار آید او زین پس؟که جانم

نباشد مانده گر این دم نیاید

من او را از برای سور خواندم

و لیک او جز که با ماتم نیاید

کرا نزدیک او شاید فرستاد؟

چو کس در راز او محرم نیاید

وگر او را نباشد آمدن رای

بقول هر که در عالم نیاید