گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

دلم از آتش غم چنان می گدازد

که شکّر در آب روان می گدازد

چو سایه ز خورشید هستیّ بنده

ز مهرت زمان تا زمان می گدازد

دو رسته درت در یکی چشم سوزن

تنم را چنان ریسمان می گدازد

چو نام لبت بر زبان بگذرانم

ز ذوقم شکر در دهان می گدازد

چه خوش قالبی دارد آن تنگ شکّر

که جان خویشتن را در آن می گدازد

دلی نرم تر دارم از موم و دایم

ز تاب رخت شمع سان می گدازد

چه جای دل من؟ که از تاب مهرت

تن ماه در اسمان می گدازد

دلم بوته یی شد که بر آتش غم

چو زر این تن ناتوان می گدازد

ز بس پشت گرمی که دارم ز عشقت

مرا آشکار و نهان می گدازد

زهجر توام خون بیفسرد در دل

ولی مغز در استخوان می گدازد

مثالیست از چهرة من هر آن زر

که خورشید در چشم کان می گدازد

ز وز دل ماست و زتاب رویت

که باریک مویت چنان می گدازد

چگونه دهم شرح عشقت که چون شمع

لب من ز تاب زبان می گدازد

رهی راستی را بوصف تو اندر

نه نظم سخن کرد، جان می گدازد

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

عین. ح در ‫۵ ماه قبل، چهار شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۹ نوشته:

بیت اول: زآتش
بیت دوازدهم: ز سوز

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.