گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

گشت آشکاره راز دلم بر زبان اشک

از چشم خلق ازآن بفتاد بسان اشک

افگنده پاره پاره دلم در دهادن خلق

زان پاره پاره می نهمش در دهادن اشک

بردوختست چشم من از خواب تا کشید

در تار سوزن مژه از ریسمان اشک

زانکه که گشت سینۀ من منزل غمت

می نگسلد ز دان من کاروان اشک

صفراویت رنگ رخان در فراق او

از بهر آن همی دهمش ناردان اشک

چون ناردانه یی که در او استخوان بود

پنهان شدست شخص من اندر میان اشک

زان هر زمان بروی درآید سرشک من

کز دست اختیار برون شد عنان اشک

تا بر رخت بنفشه و گلنار بردمید

می بشکفت ز نرگس من ارغوان اشک

دل درمیان اشک و تواندر میان دل

پیداست رنگ چهرۀ توازنهان اشک

خون دلم هدر شد از بس که هر زمان

فتوی دهد بخون دل من زبان اشک

هر گوشه یی که من بگریزم ز دست غم

آرد غم تو پی بسرم بر نشان اشک