گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

مکن بر من ستم جانا از ین بیش

بکارت می نیاید به بیندیش

لبت خون می چکاند از دل من

نمک خون آورد پیوسته از ریش

مرا دل خود ز جور چرخ ریشست

تو بیهوده نمک بر ریش مپریش

بخون زندگانی تشنه ام زانک

که سیر آمد دلم از هستی خویش

ازین پس دست ما و دامن صبر

ببینم تا چه خواهد آمدن پیش

همی یکسان نماند کار گیتی

گهی نوشست کار او و گه نیش

بصبر احوال دیگر گون شود هم

کسی باید که دارد صبر ازین بیش

ز تو روزی بکام دل رسم لیک

بخون دل بر آید کار درویش