گنجور

 
کلیم
 

سحاب آراست باغ و بوستانرا

فدای باغبان کن خان و مان را

همان آبی که گرد از روی گل شست

بدینسان مست دارد بلبلان را

چنان گلبن گرانبارست از گل

که بلبل بست بر خاک آشیان را

بگلشن می کش و بر خود مخندان

دهان غنچه پر زعفران را

مروت خانه زاد می فروشست

که ارزان می دهد رطل گران را

بصحرا سیر چون آبروان کن

بدست خود نگردانی عنان را

درین موسم که صحراها بهشتست

بفرزندان رها کن خانمان را

گل و لاله که می غلطد بر خاک

تنگ ظرفند گویا، بوستان را

بروی سبزه می غلطد بنفشه

عجب پیری که می مالد جوان را

بگلشن عمر جدول خوش گذشته

همیشه گرچه بر لب دیده جان را

چمن با آنکه همکار مسیحاست

نمی بندد رعاف ارغوان را

قبای تنگ بر تن چاک گردد

شکافد گل حصار گلستان را

بهم آمیزش گلها جنانست

که گلدسته نخواهد ریسمان را

دم کوره ز تأثیر رطوبت

زند آب آتش آهنگران را

ز پهلو بوریا گردد نشان دار

رطوبت آب داد از بس جهان را

هوای برشکالی مومیائیست

ز گلبن شاخ بشکن امتحان را

بهار گلشن فردوس خواهی

درین موسم ببین هندوستان را

کند دندان مارش کار شبنم

فزون باد ایمنی دارالامان را

خوشا ملکی که از یک آب شمشیر

گل و لاله دمد سنگ فسان را

بیکدم ز آب پیکان می شود سبز

هدف سازد کسی گر استخوان را

ز بس موج رطوبت اوج دارد

دماند خوشه کاه کهکشان را

نهفته جاده ها در زیر سبزه

ز مسطر خط بپوشاند نشان را

ستون خانه ها شد سبز و قمری

فرامش کرده سرو بوستان را

خس و خاشاک زانسان سبز گردید

که بلبل می کند، گم آشیان را

خطیب فاخته بر منبر سرو

مناقب خوان بود شاه جهان را

زبان سبزه در هر سرزمین گفت

ثنای ثانی صاحبقران را

فلک از کوکب بختش عزیزست

ز آئینه است قدر آئینه دان را

بدورانش که ایام نشاطست

جرس در خنده می پیچد فغان را

ز عید وزن، شاهنشاه عالم

جهان اندوخت عیش جاودان را

دو نوبت رخصت پابوس دارد

بساط پادشاه کامران را

ز رشک کفه هایش بسکه داغند

نماند رنگ بر رو اختران را

بعهدش آنچنان در خواب امنست

که باید پاسبانی پاسبان را

بملکش راهزن، مانند جاده

بمنزل می رساند کاروان را

بعهد عدل او واپس ستاند

چمن از خاک زرهای خزان را

بعهدش عدل کسری هر که سنجید

بهم سنجید قصاب و شبان را

در آن بزمی که خلقش میزبانست

طفیلی داغ دارد میهمان را

بدوران تمیزش همچو لاله

نگردد زیر دست آتش دخان را

مدد نیروی اقبالش نخواهد

نمی تابد فسان تیغ زبان را

ز حفظش پیره زال چرخ ازین پس

بدوک شمع ریسد ریسمان را

اگر از آستانش سر بتابند

گریبان طوق گردد سرکشان را

ز خورشید ضمیرش پرتوی دان

صفای خاطر اشراقیان را

ضعیفان را چو در زنهار گیرد

سحاب روی مه سازد کتان را

اگر چه احتشامش همچو گردون

مسخر کرد سرتاسر جهان را

شکوهش هند را خوش کرده مسکن

بشب روشن شود شان آسمان را

قلم چون قصه رزمش نویسد

کند از خون رقم سر دوستان را

نیاید زخم تیغ او فراهم

برای خنده دارد گل دهان را

ز زخمش پوست بر اندام دشمن

نموداری بود توز کمان را

سنانش کنجکاوی چون کند سر

چو نی مغزی نماید استخوان را

سلیمانی چشم دشمنانش

دو خاتم باشد انگشت سنان را

زبان را درفشانی از کف اوست

ز ابرست آب در جو ناودان را

ز سر حد مکان، خیمه برون زد

عطایش تا که گیرد لامکان را

قلم در وصف جودش جای نگذاشت

به پشت و روی طومار زبان را

کفش پرداخت کان گوهر و زر

فلک برچید آخر این دکان را

نباشد وعده چون بی انتظاری

پسندیده عطای بیگمان را

درون شیشه افلاک بیند

بسان می فضای آسمان را

همیشه با ترازو تا بود کار

سبکبار و گران سنگ جهان را

بغیر از دشمنش گردون نه بیند

سبکباری بخاطرها گران را