گنجور

 
جویای تبریزی

سوار ابلق لیل و نهار خود باشد

اگر کسی بتواند سوار خود باشد

خوشا حضور نماز کسی که چون محراب

ز خود تهی شود و در کنار خود باشد

به خامشی مگریز از خطر که همچو حباب

دلت ز پاس نفس در حصار خود باشد

کسی که پاس نگه پیشه کرد چون فانوس

حصار دیدهٔ شب زنده دار خود باشد

به روی گرم چو، مهر آنکه با خلایق زیست

گل سر سبد روزگار خود باشد

کسی که کرده قناعت به قطره ای چو گهر

همیشه مایه ور اعتبار خود باشد

به هوشیاری و مستی، وقار او جویا

چو بی قراری ما برقرار خود باشد