زفن خویش نفعی اهل فن هرگز نمی یابد
زبان چون گوش فیضی از سخن هرگز نمی یابد
چو ریگ شیشهٔ ساعت کسی ذوق سفر داند
که آرام و سکون را در وطن هرگز نمی یابد
برون از پوست سیر عالم آزادگی خواهم
تنم آسایشی زین پیرهن هرگز نمی یابد
زآب دیده می بالد گل داغ جگر جویا
جز اشک ما طراوت این چمن هرگز نمی یابد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان این نکته میپردازد که انسان نمیتواند از افکار و هنر خود بهتنهایی بهرهمند شود، زیرا سخن و زبان بدون گوش شنوا نفعی ندارند. همچنین، او به نبود لذت در زندگی آرام و بیتحرک اشاره میکند و بیان میکند که تنها بایستی به آزادگی و زندگی خارج از محدودیتها فکر کرد، چون در حالت سکون هیچ آسایشی حاصل نمیشود. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و میافزاید که فقط اشکها و غمهای او میتوانند به زندگی طراوت ببخشند.
هوش مصنوعی: کسی که فقط به تواناییهای خود تکیه میکند و از دانایی دیگران بهرهای نمیبرد، هیچ بهری نخواهد گرفت. زبان نمیتواند از کلام مانند گوش از سخن، بهرهای ببرد.
هوش مصنوعی: کسی که عشق سفر دارد، مانند شنهای داخل شیشه ساعت، هرگز در آرامش و سکون وطن خود نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: من میخواهم از قید و بندهای دنیای مادی رها شوم و به آزادی دست یابم. این لباس محدود کننده هرگز به من آرامشی نخواهد بخشید.
هوش مصنوعی: از اشک چشمان ما گل داغ دل به شکوفایی میرسد و بدون این اشکها، این باغ هرگز طراوت نخواهد یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.