گنجور

 
جویای تبریزی

شد از یاد گل رویی دلم حسرت نصیب امشب

بود پرواز رنگ می به بال عندلیب امشب

تب گرم محبت دارم و از جستن نبضم

رگ برق است هر انگشت در دست طبیب امشب

شود هر غنچه را در بر قبا پیراهن طاقت

چو بخرامد به باغ آن سرو قد جامه زیب امشب

چسان فردا نگهدارم عنان اضطرابش را

به امید وفایی گر دهم دل را فریب امشب

ز دل عزم طواف دیده دارد اشک می ترسم

که ماند در ره از حیرانیم جویا غریب امشب