گنجور

 
جویای تبریزی
 

دست ریزش ساقیا هرگز مباد از ما کشی

ما ز شاگردان گردابیم در دریاکشی

قمری دل، آشیان بر سرو نوخیز تو بست

رتبه افزاید غمم را هر قدر بالاکشی

بیدلان را دست لطفی هم توان بر سر کشید

چند پای ناز در دامان استغنا کشی

ذوق غلتیدن به خاک ازیاد قدی می بری

گر دمی در سایهٔ سرو بلندی واکشی

از سر کویش برای مصلحت پایی بکش

تا به کی جویا رعونت را بت رعناکشی