بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیم
واحسرتا که عمر به غفلت گذاشتیم
بر باد رفت خرمن عمر ای دریغ و درد
حسرت کنون چه سود که تخمی نکاشتیم
جز صورت محال خیال امل نبود
آن نقشها که بر ورق دل نگاشتیم
مشغول کار دنیی و فارغ ز آخرت
گویی که اعتقاد به مردن نداشتیم
آخر شدیم خسته و سرکوفته چو مار
زآن اژدهای حرص که بر خود گماشتیم
سیلاب مرگ زیر و زبر کرد عاقبت
کاشانه را که سر به فلک برفراشتیم
هر شام امید صبح نداریم وز غرور
آن شب نگشته روز طلبکار چاشتیم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
برداشتیم دل ز امیدی که داشتیم
بر برنداشتیم ز تخمی که کاشتیم
آنخود چه روز بود که در وصل میگذشت
وان خود چه عیش بود که ما میگذاشتیم
آن روزگار رفت که در دولت وصال
[...]
روزی که پا به علم پر از غم گذاشتیم
امید بر ذخیره در هم گماشتیم
آخر هر آنچه گشت فراهم گذاشتیم
رفتیم و هر چه بود به عالم گذاشتیم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.