بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیم
واحسرتا که عمر به غفلت گذاشتیم
بر باد رفت خرمن عمر ای دریغ و درد
حسرت کنون چه سود که تخمی نکاشتیم
جز صورت محال خیال امل نبود
آن نقشها که بر ورق دل نگاشتیم
مشغول کار دنیی و فارغ ز آخرت
گویی که اعتقاد به مردن نداشتیم
آخر شدیم خسته و سرکوفته چو مار
زآن اژدهای حرص که بر خود گماشتیم
سیلاب مرگ زیر و زبر کرد عاقبت
کاشانه را که سر به فلک برفراشتیم
هر شام امید صبح نداریم وز غرور
آن شب نگشته روز طلبکار چاشتیم