جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیم

واحسرتا که عمر به غفلت گذاشتیم

بر باد رفت خرمن عمر ای دریغ و درد

حسرت کنون چه سود که تخمی نکاشتیم

جز صورت محال خیال امل نبود

آن نقش‌ها که بر ورق دل نگاشتیم

مشغول کار دنیی و فارغ ز آخرت

گویی که اعتقاد به مردن نداشتیم

آخر شدیم خسته و سرکوفته چو مار

زآن اژدهای حرص که بر خود گماشتیم

سیلاب مرگ زیر و زبر کرد عاقبت

کاشانه را که سر به فلک برفراشتیم

هر شام امید صبح نداریم وز غرور

آن شب نگشته روز طلب‌کار چاشتیم