گنجور

 
جیحون یزدی

بتی که رشک لب لعل او برد عیسی

ز خط دمیدنش افتاده کار با موسی

ز جور خط شده تاری‌تر از دل فرعون

رخی که بود درخشان‌تر از کف موسی

رخش به زیر خط اندر چنانکه پنداری

درون کسوت مجنون نهان شود لیلی

چو قلب شیر بود ریش چون ز صورت رست

ز آدمی برمند اهل درد ازین معنی

ولی نگار سزد نوخط و سهی‌قامت

که پاکباز و حقیقت‌شناس نیست صبی

چه مایه خون که من از دست کودکی خوردم

که می‌نداشت ممیز نفاق را ز وفی

من از شراب سرودم سخن وی از جلاب

من از ثریا کردم حدیث و او ز ثری

چو تربیت شد رفت و بر حریفان خفت

چنانکه عمر ابد در فراش مرگ فجی

کنون ز بالغ و نابالغ بتان دل من

چنان رمیده که سبحان ربی الاعلی

ولی تغزل باز از پوشان اولی است

به مدح آصف جم مرتبت حسینقلی

وزیرِ عادلِ باذل بزرگِ کوچک‌دل

که بر زمانه فشاند آستین استغنی

ز کلک اوست همان خاصیت به پیکر ملک

که از دعای مسیحا به قالب موتی

ستاره سوخته خصم از شکوهش آن بیند

که از طلوع ملمع سهیل تخم زنی

ای آن وزیر ابوذرجمهر چهر که ماند

به دور عدل تو بر طاق شهرت کسری

هنوز این قدم اولین دولت توست

کجاست تا که برآید به غایت القصوی

بمان که تا بزند شه به عون خامه تو

به مرز کاشغر اندر همای سایه لوی

امید گاها ده سال رفت کز یک بار

فزون بیزد نیامد محمد بن علی

چرا که یزدان داند که یزدیان از بخل

برای دنیا هر دم دهند صد عقبی

از این گذشته که بخل اقتضای این مُلک است

خدات حفظ کند زین طبیعت مسری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی

چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی

چو گل شکر دهیم درد دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

به غنچهٔ تو شکر خنده نشانهٔ باده

[...]

عنصری

فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی

بدین زره ببری و بدان ز ره ببری

ناصرخسرو

چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟

سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی

سخن شریف‌تر و بهتر است سوی حکیم

ز هرچه هست در این ره گذار بی‌معنی

بدین سخن شده‌ای تو رئیس جانوران

[...]

قطران تبریزی

مشوش است دلم از کرشمه سلمی

چنانکه خاطر مجنون ز طره لیلی

چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

بغنچه تو شکر خنده نشئه باده

[...]

مسعود سعد سلمان

فراخت رایت ملک و ملک به علیین

کفایت ثقت الملک طاهربن علی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه