گنجور

شمارهٔ ۶۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

گوهر عشق تو را دل صدف است

ناوک درد تو را جان صدف است

بحر اسرار شناسد خود را

شیخ مغرور که بادش به کف است

رخنه تیغ جفایت به سرم

کنگر افسر جاه و شرف است

می رسد راحتم از سیلی فقر

ناله از دست تهی کار دف است

عیش سازان و شراب و لب کشت

چشم عارف نه بر آب و علف است

جامی از اهل ولا همت خواه

گرد تو گرچه بلا بسته صف است

کار هر کس نبود صف شکنی

شیر این معرکه شاه نجف است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify