گنجور

شمارهٔ ۵۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست

داشت طفل دل من لوح وفای تو درست

کار بر خسته دلان همچو قبا تنگ مگیر

گرچه بر قامت تو خلعت حسن آمده چست

اشک خود را ز نظر غرقه به خون می رانم

که چرا چشم من از خاک کف پای تو شست

چند گویی که چو وصلم نشود یافت مجوی

تا مرا تاب و توان هست تو را خواهم جست

نیست در بادیه عشق نظر لیلی را

جز بر آن لاله که با داغ دل مجنون رست

گر کشم بی تو ز بدبختی خود صد سختی

حاش لله که شود رابطه عشق تو سست

گفته ای بی طلب از من مطلب جامی کام

آه و صد آه که مطلوب و طلب هردو ز توست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط