گنجور

 
جامی

ای در غمت انگشت نما سبحه شماران

زابروی کجت همچو کمان خم چله داران

ساکن نشد از آب مژه آتش آهم

ننشست فرو شعله برق از نم باران

از دولت پابوس تو چون سر نفرازم

کین دست نداده ست یکی را ز هزاران

شیرینی عرفان نبود روترشان را

حلوا چه کند کس طلب از غوره فشاران

از خیل سگان تو بریدن نتوانم

کاری نبود صعبتر از فرقت یاران

تیر تو که از سینه افگار من آمد

می آید ازو مرهمی سینه فگاران

زد خنده لبت از دم جان پرور جامی

چون غنچه به باغ از نفس باد بهاران

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

دلها بربودند و برفتند سواران

ما پای به گل در شده زین اشک چو باران

او رفت، که روزی دو سه را باز پس آید

ما دیده به راه و همه شب روز شماران

بر کشتنم ار شاه سواری بفرستد

[...]

خواجوی کرمانی

تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران

گل را چه محل پیش رخ لاله عذاران

هر یار که دور از رخ یاران بدهد جان

از دل نرود تا ابدش حسرت یاران

منعم مکن از صحبت احباب که بلبل

[...]

جامی

بگشاد نقاب از رخ گل باد بهاران

شد طرف چمن بزمگه باده گساران

شد لاله ستان گرد گل از بس که نهادند

رو سوی تماشای چمن لاله عذاران

در موسم گل توبه ز می دیر نپاید

[...]

یغمای جندقی

گرجن و بشر دیو و پری باد سواران

شمشیر گذاران

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه