گنجور

شمارهٔ ۳۸۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

کی لطیفان را بود تاب درشتی این همه

از دهان بیرون میاور سوی لب هر دم زبان

تو مرا جانی و تا گرد میان بستی کمر

با تو دارم چون کمر ای نازنین جان در میان

چون رفیقان را نهی خوان با رقیبانم گذار

با تن لاغر که بس باشد سگان را استخوان

شد تنم بر آستانت خاک و بی سامان سرم

چون سری باشد جدا از تن جدا زین آستان

هرکست گوید زهی زو چین در ابرو افکنی

در نمی آرد به زه ابروی تو سر چون کمان

حرز تو از چشم بد جامیست از بهر خدای

چون گشایی پرده از عارض نخست او را بخوان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن