گنجور

شمارهٔ ۳۷۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم

وطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم

حجاب جان من آمد بدن ز صحبت او

مرا بس است همین جان بدن نمی خواهم

ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتا

چه سود خواستن تو چو من نمی خواهم

نماند در سر من جز هوای آن سر کوی

طواف گلشن و گشت چمن نمی خواهم

چنان برآن تن نازک همی برم غیرت

که دیدنش به ته پیرهن نمی خواهم

ز بس بود کف پایش لطیف گاه خرام

رسیدنش به گل و نسترن نمی خواهم

ببند لب ز غزل جامیا که سر غمش

ترانه گشته به هر انجمن نمی خواهم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر