گنجور

شمارهٔ ۳۷۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

عجب دردیست در جانم که درمانش نمی دانم

زآغازش نیم آگاه و پایانش نمی دانم

چو چوگان بازد آن مه جز سر مردان دین آنجا

نشاید کو کسی را مرد میدانش نمی دانم

گذشت آن سرو گلرخ دامن افشان بر چمن روزی

عبیر جیب گل جز گرد دامانش نمی دانم

صفای تن دهد راز دلش بیرون قبا آمد

حجاب من که در دل راز پنهانش نمی دانم

چو خواهد لب گزد خواهم نهم جان زیر دندانش

که از بس لطف تاب زخم دندانش نمی دانم

نخواهم فسحت باغ و مسلسل آبها در وی

که بی دیدار او جز بند و زندانش نمی دانم

مسلمانی بود بهر بتان دین باختن جامی

ازین دین هرکه برگردد مسلمانش نمی دانم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن