گنجور

شمارهٔ ۳۲۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

شدم به باغ که کنج فراغتی جویم

غمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم

شدم چو آینه صافی ز شست و شوی سرشک

بدین بهانه چه باشد که بنگری سویم

اگر چه روی به رویم نمی نهی باری

فتد ز روی تو یک بار عکس بر رویم

سرشک من نه ز خون سرخ شد که بی رویت

خیال لاله و گل را ز دیده می شویم

ز هول فرقت تو موی من سفید شود

اگر نه دود دل آید ز بیخ هر مویم

پس از وفات چو باران رحمت ار برسی

به خاک من ز زمین همچو سبزه بررویم

مگو که از قد و زلفم سخن مگو جامی

که هر چه هست کج و راست از تو می گویم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط