گنجور

 
جامی

ایها الساقی ادر کأس المدام

چند داری دورم از می تلخکام

پیش زاهد می حرام آمد ولی

نزد عاشق ترک می باشد حرام

فیض می عام است خاص و عام را

چیست حرمان خاص من زین فیض عام

باده ام عشق است و جامم روی یار

وه چه باده ست این که می نوشم ز جام

جام را از وی رسد هر دم مدد

زان نگردد دور آن هرگز تمام

بلکه جام و می بود اینجا یکی

کس نداند کین کدام است آن کدام

چون شناسم جام را از می که هست

جام چون می مشکبوی و لعل فام

رنگ و بوی جام می ناخورده می

می رهاند مرد را از ننگ و نام

این غزل جامی ازان می رشحه ایست

چون رحیقش ساز مسکی الختام

باسم من یحیی به روح الکرم

باسم من یقوی به روح الکرام

می نگنجد وصف او در صوت و حرف

شمه ای گفتم ز وصفش والسلام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

دوش تا هنگام صبح از وقت شام

برکف دستم ز فکرت بود جام

آمد از مشرق سپاه شاه زنگ

چون شه رومی فروشد سوی شام

همچو دو فرزند نوح‌اند ای عجب

[...]

انوری

ای گرفته عالم از عدلت نظام

ای نظام ابن النظام ابن النظام

ملک اقبال تو ملک لایزال

بخت بیدار تو حی لاینام

روی تقدیر از شکوهت در حجاب

[...]

فلکی شروانی

کی کشم در چشم و کی بوسم به کام

خاک درگاه شهنشاه انام

کی بود گوئی که بینم بر مراد

شاه را دلشاد و گردم شاد کام

از قبول شاه کی باشد مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه