گنجور

شمارهٔ ۳۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

تا دیده ام چو گل به ته پیرهن تو را

گلبرگ ناز خوانده ام از لطف تن تو را

از تار و پود رنجه شود نازنین تنت

به گر کنند جامه زبرگ سمن تو را

تو آن بتی که هیچ برهمن به بتکده

بت را نداشت دوست بدینسان که من تو را

آن ترک کافری تو که بهر هلاک من

گردند نامزد ز خطا و ختن تو را

مژده دهی که جان تو بس نرخ بوسه ام

پیش آر سر که بوسه زنم بر دهن تو را

کس نیست کز ترانه تو نیست در سماع

دستان دیگر است به هر انجمن تو را

جانان که جان توست ز تو سایه برگرفت

جامی چه ممکن است دگر زیستن تو را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور