گنجور

شمارهٔ ۲۹۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

بیا ای آرزوی جان عاشق

دوای درد بی درمان عاشق

کرام الکاتبین ننوشته حرفی

بجز عشق تو در دیوان عاشق

اگر فردا نه دیدار تو باشد

شود باغ جهان زندان عاشق

هزاران نوح را کرده ست غرقه

به گرداب فنا طوفان عاشق

به کنج فقر و کوی نامرادی

اگر یک شب شوی مهمان عاشق

کباب از دل شراب از دیده بینی

مهیا ساخته بر خوان عاشق

بجز خون جگر هرگز مرادی

غمت ننهاده در دامان عاشق

به خاک کشتگان آن نیست لاله

علم زد آتش پنهان عاشق

ببین نظم خوش جامی که نشکفت

چنین گل هرگز از بستان عاشق



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن