گنجور

 
جامی

بیا ای آرزوی جان عاشق

دوای درد بی درمان عاشق

کرام الکاتبین ننوشته حرفی

بجز عشق تو در دیوان عاشق

اگر فردا نه دیدار تو باشد

شود باغ جهان زندان عاشق

هزاران نوح را کرده ست غرقه

به گرداب فنا طوفان عاشق

به کنج فقر و کوی نامرادی

اگر یک شب شوی مهمان عاشق

کباب از دل شراب از دیده بینی

مهیا ساخته بر خوان عاشق

بجز خون جگر هرگز مرادی

غمت ننهاده در دامان عاشق

به خاک کشتگان آن نیست لاله

علم زد آتش پنهان عاشق

ببین نظم خوش جامی که نشکفت

چنین گل هرگز از بستان عاشق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

ز اسرارش منوّر جان عاشق

که انور گشته زآن ایمان عاشق

قاسم انوار

ز سوز درد بی درمان عاشق

یگردون می رسد افغان عاشق

بآهی،بی تو،دوزخ را بسوزد

بیک دم آتش حرمان عاشق

ز آب چشم و خون دل بروید

[...]

محتشم کاشانی

ز تب نالان شدی جانان عاشق

بلا گردان جانت جان عاشق

ز سوز نالهٔ عاشق گدازت

به گردون می‌رسد افغان عاشق

تب گرم تو عالم را سیه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه