گنجور

شمارهٔ ۲۸۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

آن تهیدست چه خوش گفت می لعل به کف

که خوش آن کس که به می حاصل خود کرد تلف

صرف کن در ره می هرچه به دست راست تو را

که نوای طرب از دست تهی دارد دف

صف کشیدند به میخانه همه خم شکنان

صفدری کو که به همت بدراند این صف

زخم پیکان تو را بر دگری نپسندم

هرکجا تیر زنی سینه من باد هدف

شرف آدمی از عشق بود هرکه نشد

عاشق او را نبود بر دگران هیچ شرف

جامی از شعر مکن بس که دهد آخر کار

زاده طبع تو خاصیت فرزند خلف

تربیت گرچه در اول ز صدف یافت گهر

جز طفیل گهر اخر که برد نام صدف



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.