گنجور

 
جامی

آن تهیدست چه خوش گفت می لعل به کف

که خوش آن کس که به می حاصل خود کرد تلف

صرف کن در ره می هرچه به دست راست تو را

که نوای طرب از دست تهی دارد دف

صف کشیدند به میخانه همه خم شکنان

صفدری کو که به همت بدراند این صف

زخم پیکان تو را بر دگری نپسندم

هرکجا تیر زنی سینه من باد هدف

شرف آدمی از عشق بود هرکه نشد

عاشق او را نبود بر دگران هیچ شرف

جامی از شعر مکن بس که دهد آخر کار

زاده طبع تو خاصیت فرزند خلف

تربیت گرچه در اول ز صدف یافت گهر

جز طفیل گهر اخر که برد نام صدف

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

آفتاب شرف و حشمت و سلطان شرف

نور گسترد و ضیا بر نسف و اهل نسف

ظل طوبی است بر آنکس که ضیاگستر شد

آفتاب شرف و حشمت و سلطان شرف

آفتاب همه سادات که با طلعت او

[...]

خاقانی

تا به خط شط ارجیش درنگ است مرا

بحر ارجیش ز طبعم صدف افزود صدف

بحر ارجیش فزود از قدم من آنسانک

برج برجیس ز یونس شرف افزود شرف

میلی

للّه‌الحمد که دارم به کف از بحر شرف

دُرّ یکتایی، کان را دو جهان صدف

عقل حادی عشر، استاد زمان صدرالدّین

صدر دیوان نجف، هم خلف شاه نجف

در بنی‌فاطمه،ذات تو مُهر شرف است

[...]

یغمای جندقی

موج خون بر طرف افکند چو ناچیز صدف

در دریای نجف

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه