گنجور

شمارهٔ ۲۶۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش

وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش

شکر خدا که می نتوانی که یک نفس

پیوند خاطرم ببری از خیال خویش

بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف

سرهای سروران بنگر پایمال خویش

دیوانه توام دگران را به سنگ زن

در شور کن مرا پی دفع ملال خویش

گر باغبان ز لطف قدت یافتی نشان

بر جویبار دیده نشاندی نهال خویش

داری دریغ تیغ خود از عاشقان، مباش

بر تشنگان بخیل به آب زلال خویش

گفتی که چیست حال تو جامی خدای را

بنشین دمی که با تو کنم شرح حال خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر