گنجور

شمارهٔ ۲۶۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

کمانداری که در قتلم بود تعجیل تأخیرش

نه تیرش را ز دل کندن توانم نی دل از تیرش

چو بر نخجیر تیر اندازد آن شوخ از خدا خواهم

که آیم در نظر در صیدگه برشکل نخجیرش

در رحمت بود خندان و خوش برمردمان آن رو

مکن گو برمن از چین جبین هر لحظه زنجیرش

گدازد سنگ را آتش دریغا کآتشین آهم

نباشد در دل سنگین جانان هیچ تأثیرش

چه جمعیت دهد زلفش که گر بینم به خواب آن را

نباشد جز پریشانحالی من هیچ تعبیرش

نیاید زآب و گل شکلی بدین خوبی و مطبوعی

همانا دست تقدیر از دل و جان کرده تخمیرش

چو جامی جان دهد بر لوح خاکش این رقم بادا

که جز خوبان نخواهد هیچ کس اخلاص و تکبیرش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.