گنجور

شمارهٔ ۲۶۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

صوفی از زنگ سوی آیینه دل بتراش

چهره حال خود از ناخن فکرت بخراش

غایبان را نبود بهره ای از نفخه قرب

هر زمان نفخه دیگر گذرد حاضر باش

روی در عشق کن واز دو جهان یکتا شو

زانکه سد ره تو فکر معاد است و معاش

پرده چشم شهودت ز رخ شاهد عشق

نیست جز هستی تو کاش نمی بودی کاش

شاید آن طایر اقبال شکار تو شود

دام تجرید بنه دانه اخلاص بپاش

ژنده فقر مده اطلس شاهی مستان

که نیرزد به جوی پیش من این جنس قماش

جامی از رنگ سخن سر سخنگو دانند

لب فروبند مبادا که شود سر تو فاش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور