گنجور

شمارهٔ ۲۴۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

بیا که خسته دلان را تویی معاد و معاذ

بیا که حکم تو را نیست مانعی ز نفاذ

مده غرور به لذات خلدم ای زاهد

که نیست جز به الم های عشقم استلذاذ

به سلک زمره اصحاب ازان سبب ره یافت

که بود نقد جبل گوهر وجود معاذ

فکن به موج فنا رخت خود که ماهی را

نگشت زآفت ساحل بغیر بحر ملاذ

به نامرادی عشاق کی تواند ساخت

چنین که خواجه اسیر ملاهی است ملاذ

خیال کشف حقیقت مکن به قوت فکر

که این لغت به قیاس خرد نماید شاذ

به عاشقان سبکرو کجا رسی جامی

ز بار هستی خود ناشده خفیف الحاذ



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور