گنجور

شمارهٔ ۲۴۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

خبر آمدن یار دلم خرم کرد

لیک نا آمدنش حال مرا درهم کرد

شادیی نیست که صدگونه غمش نیست ز پی

ای خوش آن کس که درین غمکده خو با غم کرد

کی توانم که ز بنیاد کنم خار غمش

بیخ از اینسان که درآب و گل من محکم کرد

گر نگریم من دلداده نه از بی دردیست

گرمی آتش دل چشم مرا بی نم کرد

در چمن سرو سهی را نه تمایل ز صباست

پشت خود پیش قد او به تواضع خم کرد

شرح پیش که کنم این دو شکایت ز فلک

که بریدش ز من و با دگران همدم کرد

نیک رودیست نم دیده جامی که به آن

داد رخت خود و پدرود همه عالم کرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify