گنجور

شمارهٔ ۲۳۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

رفتی و دل ز هجر تو با سوز و آه ماند

دیده در انتظار قدومت به راه ماند

رفتی کله نهاده کج از ناز و در رهت

برهر نشان پا سر صد کج کلاه ماند

رفتی و بی جمال تو ویرانه مرا

نی روز تاب مهر و نه شب نور ماه ماند

از مهر و مه چه روشنی آن را که بی رخت

در پیش دیده پرده ز بخت سیاه ماند

قدت نهاد بر سر طوبی قدم ز قدر

سرو بلند پای به فرق گیاه ماند

جز پای بوس سرو بلندت هوس نداشت

هرتاجور که پا به سر تخت جاه ماند

جامی چه غم که ماند زکار اینچنین کزو

صد نقش دلپذیر درین کارگاه ماند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور