گنجور

شمارهٔ ۲۲۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

گهی که بر سر زلفت شمال می گذرد

ازو بپرس که بر ما چه حال می گذرد

ز روز هجر تو رازی جز این نمی گویم

که روز همچو مه و مه چو سال می گذرد

به مجلسی که تویی بی نقاب مه ز سحاب

نقاب کرده به صد انفعال می گذرد

چو بی رقیب همی بینمت ازان لب لعل

گدایی عجبم در خیال می گذرد

تعطشم به تو ننشست اگر چه خنجر تو

به حلق تشنه چو آب زلال می گذرد

دلم به یاد لبت از خیال لعل گذشت

کسی که یافت گهر از سفال می گذرد

نمی رسد به دل اهل طبع جز جامی

چو ذکر طوطی شیرین مقال می گذرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور