گنجور

 
جامی

گهی که بر سر زلفت شمال می‌گذرد

ازو بپرس که بر ما چه حال می‌گذرد

ز روز هجر تو رازی جز این نمی‌گویم

که روز همچو مه و مه چو سال می‌گذرد

به مجلسی که تویی بی‌نقاب مه ز سحاب

نقاب کرده به صد انفعال می‌گذرد

چو بی‌رقیب همی‌بینمت ازان لب لعل

گدایی عجبم در خیال می‌گذرد

تعطشم به تو ننشست اگرچه خنجر تو

به حلق تشنه چو آب زلال می‌گذرد

دلم به یاد لبت از خیال لعل گذشت

کسی که یافت گهر از سفال می‌گذرد

نمی‌رسد به دل اهل طبع جز جامی

چو ذکر طوطی شیرین مقال می‌گذرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبید زاکانی

ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد

چو روز وصل توام در خیال می‌گذرد

جهان برابر چشمم سیاه می‌گردد

چو در ضمیر من آن زلف و خال می‌گذرد

اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن

[...]

بیدل دهلوی

ز ساز جسم هزار انفعال می‌گذرد

چو رشحه‌ای‌ که ز ظرف سفال می‌گذرد

دمیدن همه زبن خاکدان‌گل خواری‌ست

بهار آبله‌ها پایمال می‌گذرد

غبار شیشهٔ ساعت به وهم می‌کوبد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه