گنجور

 
جامی

آن سهی سرو چو گلگشت لب جو می کرد

بلبل از شاخ سمن وصف رخ او می کرد

صبحدم باد دم از حلقه زلفش می زد

باغ را ناف پر از نافه آهو می کرد

از به آن روز بچربید ترنج ذقنش

که به بازیچه ز نارنج ترازو می کرد

آدم آن روز که مسجود ملائک شده بود

با خود اندیشه آن گوشه ابرو می کرد

ای خوش آن شب که منش دست کمر می کردم

طوق اقبال من او از خم بازو می کرد

نقش هر آرزو از لوح ضمیرم می شست

در تمنای خودم یکدل و یکرو می کرد

گرچه جامی سخن از روح قدس تلقین داشت

دوش دریوزه ازان لعل سخنگو می کرد