قومی به هوای حج در قطع بیابانها
جمعی ز نشاط می در طوف گلستانها
وین طایفه دیگر با داغ غمت فارغ
هم از طرب اینها هم از طلب آنها
تا دل به تو شد بسته وز غیر تو بگسسته
خوردیم بسی خونها کندیم بسی جانها
تا دامن وصلت را آریم به کف روزی
ماییم و سر فکرت شبها به گریبانها
باشد پی هر دردی اندیشه درمانی
برد از دل ما دردت اندیشه درمانها
چندان به دلم تیرت جا کرد که بر سینه
چون سنگ زنم خیزد آواز ز پیکانها
در راه تو هر پیمان سدیست جدا جامی
پیمانه می بستان بشکن همه پیمانها
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات و دردهای عشق و انتظار معشوق میپردازد. شاعر به گروهی اشاره میکند که در حال انجام مناسک حج و تفریح در باغها هستند، اما خود او و گروه دیگر مشغول غم و اندوه عشق هستند و از تمایلات دیگران هم بیخبرند. شاعر با بیان اینکه دلش فقط به معشوق بسته شده و از غیر او بریده است، به سختیها و دردهای عشق اشاره میکند. او اشاره دارد که چنان دردی از عشق دارد که در دلش جا گرفته و دیگر نمیتواند آن را فراموش کند. در پایان، با دعوت به شکستن پیمانها و آزاد شدن از بندها، به سرسختی و ادامه مسیر عاشقانهاش اشاره میکند.
هوش مصنوعی: گروهی برای انجام مراسم حج، در دل بیابانها جمع شدهاند و گروهی دیگر از شوق و شادی، در باغهای گلستان در حال خوشحالی و لذت بردن هستند.
هوش مصنوعی: این گروه از مردم نه تنها از درد و غم تو بیخبرند، بلکه نسبت به شادیهای خود نیز بیتوجهاند و از خواستههای دیگران هم غافلند.
هوش مصنوعی: دل ما به تو وابسته شده و از دیگران جدا گشته است. در این مسیر، درد و رنجهای بسیاری را تحمل کرده و جانهای زیادی فدای تو کردهایم.
هوش مصنوعی: ما در روزها در پی آن هستیم که بتوانیم به وصالت دست یابیم، اما شبها تمام فکر و ذکرمان معطوف به دلتنگیها و غمهایمان است.
هوش مصنوعی: برای هر دردی باید فکری برای درمان پیدا کرد، پس از دل ما درد و اندیشههای دارویی برای درمانها بیرون نمیرود.
هوش مصنوعی: درد تو به حدی در قلبم نشسته که حتی سنگینترین احساسات را هم از دل بروز میدهد و صدای تیرها را در سینهام حس میکنم.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق تو، هر وعدهای که داده شده، مانعی است که باید کنار بزنیم. پس بیفشان و پیمانهات را پر کن، و همه عهدها را بشکن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها
وز حجت بیچونی در صنع تو برهانها
در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها
بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها
در بحر کمال تو ناقص شده کاملها
[...]
مشتاق تو در کویت از شوق تو سرگردان
از خلق جدا گشته خرسند بخلقانها
از سوز جگر چشمی چون حلقه گوهرها
وز آتش دل آهی چون رشته مرجانها.
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
[...]
ای کرده به عشق تو دل پرورش جانها
گردون چو رخت ماهی نادیده به دورانها
آن را که چو تو سروی در خانه بود دایم
از بیخبری باشد رفتن سوی بستانها
آن را که گل رویش زردی ز غمت گیرد
[...]
از پیرهنت بویی آمد به گلستانها
کردند پر از نکهت گلها همه دامانها
با رشته همه چاکی شد دوخته وین طرفه
کز رشته زلف تست این چاک گریبانها
تا خوان جمالت را آراست به سبزی خط
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.