گنجور

شمارهٔ ۱۳۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

یار اگر در بست بر رویت چه باشی در حرج

صبرکن سر بر درش کالصبر مفتاح الفرج

چشم جان را ده جلا بگذر ز گفت و گوی عقل

موجب عین الیقین نبود براهین حجج

خوانده در پرده چو کعبه یار خلقی را به خود

عاشقان لبیک شوق او زده من کل فج

خاک آدم خاصه بهر عشقبازی گل شده ست

انما اولاده العشاق و الباقی همج

ره سوی میخانه باشد بیشتر زانفاس خلق

زان جهت نبود سلوک رهروان بر یک نهج

از جمال او اگر بر کعبه افتد پرتوی

کافران بندند از چین و خطا احرام حج

جز به قدر فهم کژطبعان مگو جامی سخن

جزنیام کژ نشاید چون بود شمشیر کج



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن