گنجور

شمارهٔ ۱۰۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

با داغ تو چو لاله دلم خویش برآمده ست

داغ توام ز باغ کسان خوشتر آمده ست

افسون بی غمی چه کنم کز رخ تو دور

یک غم ز دل نرفته صد دیگر آمده ست

کردی به خانه ام ز در مرحمت گذر

امروز بختم از در دیگر درآمده ست

مشکل که ایستد ز مژه خونم اینچنین

کز غمزه تو بر رگ جان نشتر آمده ست

فرسوده قالبم که دل آتشین در اوست

خاکستری نهفته در او اخگر آمده ست

گوهر خوش است و لعل خوش اما ز دست تو

سنگی که می رسد ز همه بر سر آمده ست

روشن دلم که مهبط انوار قدس بود

از صورت تو بتکده آزر آمده ست

در دفترم محاسب اوصاف دلبری

وصف خط عذار تو سردفتر آمده ست

خط لبت که در دل جامیست بسته نقش

ایمن ز شست و شو چو خط ساغر آمده ست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن